«دمیان» اثر هرمان هسه

۱۸۵ بازديد
    بالاخره اراده یعنی چه؟ تو می‌گویی که ما دارای اراده‌ی آزاد نیستیم و بعد می‌گویی که برای دست یافتن به هدفی کافی است که اراده‌ی خود را محکم اداره کنیم. ضد و نقیض می‌گویی. اگر من صاحب اراده‌ی خود نیستم، چگونه می‌توانم آن را به طرف هدفی رهبری کنم؟
    دستی به پشتم زد – و غالباً وقتی از من راضی بود این کار را می‌کرد – و با لبخند گفت: خوب کردی این را از من پرسیدی. باید همیشه سؤال کرد. باید همیشه شکاک بود. اما مطلب بسیار ساده است، مثلاً اگر یک شب‌پره بخواهد به ستاره‌ها یا به چیزی شبیه به آن دست یابد، نخواهد توانست، به همین جهت هم سعی نمی‌کند. او فقط در جستجوی چیزی است که برای او معنی و ارزشی دارد. یعنی به چیزی که احتیاج دارد و حتماً لازمش است و در این به طرز باور نکردنی موفق می‌شود. در خود یک حس ششم مرموزی ایجاد می‌کند که هیچ جاندار دیگری ندارد. ما آزادی عمل و علاقه‌ی بیشتری داریم تا یک حیوان اما...
 
دانلود فایل متنی:
                           کتاب «دمیان» اثر هرمان هسه
دانلود فایل صوتی:
قسمت اول قسمت دوم قسمت سوم قسمت چهارم
قسمت پنجم قسمت ششم قسمت هفتم قسمت هشتم

لطفاً انتقاد، پیشنهاد، نظر و برداشت خودتان را در قسمت «نظر» درج کنید.
اسماعیل

#دمیان
#هرمان_هسه
کتاب از کودکی به نام امیل حکایت دارد
امیل از همان ابتدای کودکی خود را در دو دنیای متفاوت میبیند.
دنیای اول دنیای خانواده که نماد پاکی و مدینه فاضله است و دنیای دیگر دنیای خارج از خانه ک دنیای پلیدی، شیطانی، ترس و ناامیدی است.
او خود را در مرز این دو دنیا می یابد و نمیتواند به طور کامل در یکی از این دو دنیا زندگی کند تا انجا ک دنیای پاکی کسل کننده شده و دنیای ممنوعه را به این دنیای روشنی ترجیح میدهد.
با ورود ب دنیای پلیدی اسیر پسرکی شیطانی شده که سراسر زندگی او را تحت تاثیر قرار داده و احساس رانده شدن ادم از بهشت را در خود حس میکند.
امیل برای ورود به دنیای بیرون مجبور به گفتن دروغی بزرگ می‌شود که همچون ادم که با خوردن میوه ممنوعه از اصل خویش دور می‌شود از دنیای پاکی فاصله می‌گیرد.
این دروغ احساس گناه شدیدی در او ایجاد می‌نماید ولی به گمان خودش این دروغ با ورود به خانه از بین می‌رود غافل از اینکه وبال گردن شده و در غالب کرومر عذاب خواهد دید. کرومر از سینکلر درخواست حق السکوت می‌کند و سینکلر هیچ ندارد که به او بدهد و ناچار به تسخیر کرومر درامده و توسط او شکنجه و عذاب می‌بیند.
رفته رفته این گناه و شکنجه ها او را از پای در اورده و سخت بیمار می‌کند و شکاف عمیقی بین او و خانواده ایجاد می‌کند.
این مدت کوتاه برای او چون عمری طولانی میگذرد اما روز های تیره با ورود شخصی با اراده قوی به زندگی سینکلر به روشنایی بدل می‌شود. دمیان، آن نفس قدرتمند، با نفوذ به سینکلر دنیای ماورای دو دنیای خوب و بد را به او نشان می‌دهد.
سینکلر تلاش می‌کند از این آیین جدید و جادوی صحبت های دمیان فرار کند اما هنوز ردپای کرومر شرور وجود دارد و به شکنجه های خود ادامه می‌دهد. دمیان نشان می‌‌دهد ک ترس های او بیخود بوده و همه ریشه در ذهن او دارد و بزودی با غلبه به کرومر ب دنیای پدر و مادر وارد می‌شود و بهشت گمشده خود را باز می‌یابد و خود را تا مدت ها از دمیان مخفی می‌کند.
دیری نمی‌پاید که دمیان را قدم به قدم به سمت خود جذب کرده و ارتباطشان مجددا شکل می‌گیرد. دمیان درمورد اراده ازاد صحبت می‌کند و نشان می‌دهد هرچه را بخواهیم به دست می‌اوریم به شرط اینکه غیر معقول نباشد.
از این ماجراها میگذرد و سینکلر برای ادامه تحصیل به مکان دیگری می‌رود. در آنجا تبدیل به پسری دائم الخمر شده که به تمامی گرفتار گناه و آلودگی گشته است‌. او برای خود تصویری ذهنی از یک دختر زیبا تجسم می‌کند و شروع به کشیدن آن کرده و ان را در خود می‌پروراند و پر و بال می‌دهد، گاه تصویر دختر می‌شود گاه پسر و... با این کار او خود را از دام گناه پاک می‌کند و کم کم به سوی خودشناسی می‌رود.
در این راه با خدایی ورای خدای خوبی‌ها که خدایی با خواص شیطان اشنامیشود.
در انتها با ورود به خانه دمیان عاشق مادر او که حوا می‌نامدش شده و تا انتها از این عشق می‌سوزد. جنگی سخت در می‌گیرد سینکلر مجروح می‌شود و بعد از بیداری خود را تنها یافته و دنیای واقعی همراه با درد و رنج را شروع می‌کند.

   داستان در ابتدا با روایتگری زندگی کودکی سینکلر آغاز می‌شود. او که در خانواده‌ای گرم، بامحبت و پاک به دنیا آمده است، خیلی زود با دنیای متفاوت بیرون از خانواده که مملو از شرارت و تاریکی و پلیدی است، آشنا می‌شود. جذابیت دنیای بیرون او را وسوسه می‌کند تاحدی که او در جمع دوستان برای نشان دادن شجاعت خود، داستان خیالی دزدیدن و خوردن سیب ( اشاره به خوردن سیب ممنوعه) را بازگو می‌کند و وارد دنیای تاریک و شیطانی میگردد. فرانتز کرومر او را تهدید به لو دادن به صاحب باغ می‌کند و سینکلر برای فرار از دروغ گفته شده، مجبور به انجام کارهای خلاف و رشوه دهی می‌شود و از همان جا به دنیای شیطانی پا می نهد. در این بین دمیان، شاگردی باهوش و متفاوت از بقیه ( چه از نظر ظاهری و چه از نظر رفتاری) به مدرسه ی آنها می اید و با سینکلر بنای دوستی آنها گذاشته می‌شود و او را از ظلم فرانتز رها میسازد. دمیان با بیان نظرات خود در مورد داستان هابیل و قابلی نظر سینکلر را جلب می‌کند و باعث می‌شود او با خویشتن خود بیشتر آشنا شود که درنهایت تضادهایی نسبت به خوبی و بدی، پاکی و پلیدی... بیشتر در سینکلر شکل میگیرد. سینکلر برای ادامه تحصیل به شهری دیگر می‌رود و از دمیان دور می‌شود. شبی با مسن ترین شاگرد مدرسه (الفونس) برخورد می‌کند و با یکدیگر به میخانه می‌رود و از آن پس او به یک میخوار مشهور در شهر شهرت پیدا می‌کند. حال دیگر روح او اسیر شیطان شده است. وضعیت او ادامه نیابد تا اینکه به دختری نااشنا برخورد می‌کند و اسیر رویاهای عاشقانه با او می‌شود. در پی تلاش برای ترسیم چهره او، در نهایت موفق به کشیدن تصویر پرنده ای که در خواب دیده است میشود که دمیان اسم او را ابراکساس (خدای زیبایی و خدای زشتی ) میگذارد. در پی یافتن ابراکساس به کشیشی مرتد (پیستوریوس) برمیخورد. او هم مانند سینکلر هر دو دنیا را در خود دارد؛ هم فرشته ، هم شیطان، هم خوبی و هم بدی...
   توسط الهامات درونی دوباره به دمیان برمیگردد و سپس با مادر او حوا آشنا می‌شود. تاثیر حوا بر سینکلر تا حدیست که او بدون ترس به خودش اعتماد میکند و خود را باز مییابد. سینکلر ، دمیان و حوا بر پیشانی خود دارای نشان قابیل هستند که به عنوان نمادی از انسان های بیداریست که راه خود را شناخته و به دنبال هدف خود هستند. جنگ شروع می‌شود و این سه تن از هم جدا میشوند و در نهایت سینکلر با یافتن خود ، به راه خویش ادامه می‌دهد...
   سینکلر در مسیر خودشناسی، تجربه ها و نشانه های زیادی را میبیند:
دنیای متفاوت خانه پدری، نشان قابیل بر در خانه و پیشانی، حضور کرومر، تنهایی خود، آشنایی با دمیان، میخوارگی، ابراکساس، آشنایی با کشیش، دیدن اشکال ناشناس و غیر منطقی از اتش، حضور مجدد دمیان و آشنایی با حوا و...
   نداهای درونی باعث می‌شود که او مانند پرنده ای به هنگام خروج از تخم با سختی ها و ظلمت ها مقابله کند تا در نهایت با شناخت خدای درونی و بیرونی به پرنده ای زیبا و پاک تبدیل شود...

   داستان دمیان از آنجایی آغاز میشود که سینکلر خود را میان دو دنیای متضاد روشنایی و تاریکی،نیکی و بدی و پاکی و پلیدی میابد.

   سینکلر که در ابتدا نسبت به حقایق زندگی نابیناست و در باور های سیاه و سفید خود گیر افتاده، در مواجهه با موانع و مشکلات مسیر ترقی خود ابتدا از خانواده ی مذهبی اش که در تلاشند آرامش را برایش به ارمغان اورد،فاصله میگیرد،به کار های نادرستی دست میزند،میخواره میشود اما بالاخره با راهنمایی های دمیان در مسیر صحیح قرار میگیرد و در میابد که تمام پاسخ ها در وجود خودش نهفته اند.دمیان راهنمای او برای دستیابی به زندگی روحانی و پی بردن به واقعیت خویشتن است.او نمونه ی شخصیست که در همه ی امور پرسش هایی را مطرح میکند و تغییرات زیادی در زندگی اش رخ میدهد تا در نهایت به خود برسد.

   آنچه در این کتاب شایان توجه است همزمانی و هماهنگی دو جبهه ی مخالف در طبیعت است که باید با احترام به نیمه ی ناپاک آن،نیمه ی دیگر را در آغوش کشید و پرورش داد.

   در کتاب دمیان نشان داده میشود که هرگونه تغییری دشوار است مانند پرنده ای که میخواهد از تخم خارج شد و همینطور برای هر کس لازم است تا اصول اخلاقی متمایز از دیگران را در خود ایجاد کند .در انتها افرادی که به عقاید کهنه و پوسیده متوسل میشوند محکوم به مرگند و همانگونه که در کتاب بار ها تکرار شد هیچ تولدی بدون مرگ میسر نمیشود؛دنیای کنونی از بین میرود تا دنیایی جدید خلق شود و قدرت رویاها، با همراهی طبیعت و سرنوشت،نیروهای این تغییرند...

   امیل سینکلر کودکی از خانواده‌ مرفه و مذهبی است که جز پاکی و بی‌آلایشی، تصویری از زندگانی در ذهن ندارد. وی خانواده‌اش را نقطه امن هستی می‌بیند و به هر آنچه خارج از آن است به منزله پلیدی و زشتی می‌نگرد. با خود می‌اندیشد که چقدر مرز میان سفیدی و سیاهی کمرنگ است و انسان به سادگی قادر است بین این دو دنیا در رفت و آمد باشد. با چنین ذهنیتی با دوستی (کرومر) آشنا می‌شود که با تعریف دروغین ماجرای دزدی سیبی- همچون بشر نخستین - به ژرفای دنیای پلیدی هبوط می‌کند. اندیشه جدایی از دنیای سابق و دست و پا زدن در مرداب فعلی، دمی او را راحت نمی‌گذارد. هر چه همت می‌کند که خود را از این منجلاب بیرون بکشد، بیشتر در آن غرق می‌شود؛ تا این که با یکی از هم مدرسه‌ای‌های خود به نام مارکس دمیان آشنا می‌شود. دمیان که آتش علاقه‌ای نهانی نسبت به سینکلر نوجوان درونش شعله‌ور می‌شود، با کمک زور بازو و زکاوت خود، سینکلر را از شر کرومر رهایی می‌بخشد. سینکلر احساس می‌کند که به دنیای روشن خود بازگشته اما دیری نمی‌پاید که دمیان با بیان داستانی از قابیل ذهن او را به شدت درگیر دنیایی تازه می‌کند. دنیایی که این بار نه سیاهی و نه سفیدی مطلق در آن به چشم می‌خورد. دنیایی که می‌توان سفیدی را از نقطه نظری به سیاهی تعبیر کرد. دنیایی که سیاهی همچون سفیدی قابل ستایش است. سینکلر باز مشوش می‌شود و در مسیری گام می‌نهد که قادر نیست آینده‌ای را برایش مصور شود. برای بازیافتن دنیای دوست‌داشتنی خود، دختری را معبود قرار داده و از افکار مجهولی که بذرش توسط دمیان در ذهنش کاشته، دوری می‌جوید. چندی بدین منوال می‌گذرد اما فکر و خاطر دوستش دمی از وی سایه برنمی‌دارد. دوباره مسیر خود را با آشنایی با پیانیستی که موسیقیی ماورایی می‌نوازد، هموار می‌سازد. پیستریوس از موجودی نیمه الهی و نیمه اهریمنی برای او سخن می‌گوید و ضمن بیان این که «تمام خدایان و اهریمنانی که روزی مورد ستایش بودند، درون ما هستند»، به او می‌آموزد چگونه در دنیایی که شر را همچون خیر برای انسان مجاز می‌داند، زندگی کند. می‌آموزد که به خویشتن خویش بازگردد و همچون پرنده‌ای که سر از تخم بیرون می‌آورد، دنیای محدود خود را وداع گفته و پرهای سعادت را آزادانه در دنیای جدید بگشاید. سینکلر که بیش از پیش خود را در حال نزاع و کشمکش با خویشتن می‌بیند، به دمیان پناه می‌برد. او را با نشانه‌هایی از حال درونیش آگاه می‌سازد. در همین حین پله‌های ترقی را به سمت درون خود درمی‌نوردد تا به واسطه دمیان، به حوا و سرمنزل مقصود می‌رسد؛ جایی که تعالی کامل شده و بر خود مسلط گشته است.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در فارسی بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.